ذاهب

دریافت کد گوشه نما
ذاهب

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفته ست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دوصد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم..

بیش از اینجا

96/07/28 22:11‎

دیدم خوب است اینجا هم باشم: کـلـیـک (کانال تلگرام)

نمیدانم آخرین باری که با انگشتانم روی کیبورد سیستم نوشتم کی بود. شاید ماه ها قبل! تمام پست های این وبلاگ را هم با گوشی گذاشته ام و حالا که نشسته ام در اتاقم و آرمان گرشاسبی دارد می خواند «بی تو، بی شب افروزی ماندنت، بی تب تند پیراهنت، شک نکن من که هیچ، آسمان هم زمین می خورَد.» و در همان حال صدای تق تق دکمه های کیبورد می آید می فهمم چقدر دلم برای اسپیس زدن تنگ شده بود. انقدر که می خواهم به این همه سرشلوغی و مشغله لعنت بفرستم. 

+ اینطور وقت ها نوشتن در کانال تلگرام شاید گزینه مناسبی باشد.

...

96/07/25 22:25‎

بارها تجربه ثابت کرده است هرکاری را که به زبان بیاوری و در جمعی (حتی در همین وبلاگ) اعلام کنی، یا حتی برای خودت بنویسی، یعنی احتمال انجامش را رسانده ای به چیزی در حد صفر! 

تاسف

96/07/22 20:26‎
بخش خنده دار و البته گریه دار قضیه آنجایی ست که با این همه توصیه و گوشزد و خون دل خوردن (که بی فایده بود و آنجایی که باید می فهمیدند نفهمیدند.) در نهایت باز هم جناب ظریف می آید و عمر قراردادی مانند برجام را به تغییر رئیس جمهور آمریکا وابسته می داند. گویا در حد فهمیدن همین نکته ساده که ترامپ گستاخ با اوبامای به ظاهر آرام فرقی ندارد نیز نباید از شما انتظار داشت. 
اظهارات عجیب و غریب و تاسف برانگیز اخیر رئیس جمهورمان نیز به کنار..

ن ا م

96/07/21 01:52‎

بچگی را به خاطر ندارم اما از زمانی که تنوع اسامی آدم ها برایم به چشم آمد، نام کوچکم را دوست داشتم. نه یک دوست داشتن معمولی، که خیلی زیاد. کم نبودن علاقه ام را از جهتی گفتم که چون این نام از آن هایی ست که زیاد شنیده می شود و به علاوه به گمانم قبلا گفته بودم که اگر در جمع بزرگی از اقوام ما این اسم را صدا بزنید، چندین و چند سر همزمان به طرفت می چرخند و همین ها باعث شده یک طور هایی شنیدنش برای برخی عادی بشود. اما برای من هیچگاه عادی نشد. آنقدر که خاص بودنش به کنار، حتی تک بودنش را میان بسیاری از هم نام هایم حس می کردم. امروز هم یک دوستی میان مطالعه هایش برایم این پیام را فرستاد و نمی دانید چقدر چقدر چقدر علاقه به نامم که اصلا کم نبود را بیشتر و بیشتر کرد. 

از حق فرزند بر گردن پدر و مادر این است که نام نیکو برایش انتخاب کنند. نعمت به ظاهر کوچکی می تواند باشد، اما اگر نامتان را دوست دارید بروید پدر و مادرتان را در آغوش بگیرید، ببوسید و از انتخابشان تشکر کنید.

پی نوشت واجب : قطعا نام زهرا برای چون منی، فقط در حد نام است. اما همانش هم برایم خیلی ست..

عبادت مشروط

96/07/19 22:15‎

تن ضحاک بن عبدالله، همه عاشورا از صبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود؛ اما جانش حتی نفسی، به ملکوتی که آن احرار را بار دادند راه نیافت! چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود. «عبادت مشروط» کرم ابریشمی است که در پیله خفه می شود و بال های رستاخیزی اش هرگز نخواهند رست.

فتح خون/سید مرتضی آوینی/صفحه 103


صبحانه را که آنقدر غرق فیلم بودیم نفهمیدیم چه خوردیم و آخرش هم دست نخورده همه چیز را برگرداندیم سر جایش. بعد هم دوست صمیمیِ آدم کنارش باشد دیگر فَکش لحظه ای بی کار نمی ایستد که! مدام در حال حرف زدن و خندیدن و بالا و پایین پریدن است و ما هم خوب که همه انرژی مان ته کشید و ضعف دلمان را برد گفتیم چه درست کنیم که دلی از عزا دربیاوریم؟ و خب نتیجه یک ساعت و نیم آشپزی دو نفره بنده و دوست جانِ گرام شد اینی که می بینید و جای شما هم بسیار خالی.

به وقت صبح

96/07/18 07:39‎

اگر دوستی دارید که ساعت هفت صبح بی هوا زنگ در خانه تان را بزند و بیاید داخل و با همین قیافه خواب آلود و چشم های پف کرده و موهای پریشان محکم بغلتان کند و بگوید: «وای که چقد دلم برات تنگ شده بود دیوونه.» و بعد هم برای همان دلتنگی بخواهد کل امروز را کنارتان بماند، یعنی شما هم مانند من یکی از افراد خوشبخت روی زمین هستید.

- میدونی عروس؛ عشق مثل جنگ می مونه؛ شروع کردنش آسونه؛ تموم کردنش سخته؛ فراموش کردنش محال. تو بگو عروس. تو که درس دکتری خوندی؛ این چه زخمیه زخم عشق؟ که عمری هم ازش بگذره باز تازه می مونه. عفونی میشه، می خشکه، می افته، اما باز دوباره سر باز می کنه. بگو. تو کتابای شما، مرهمی واسه این درد نیست؟ 

- نه، نیست. هیچ بارونی نمی تونه رد پاشو بشوره از دل آدم..

شهرزاد/فصل دوم/قسمت پانزدهم

پارسال بود که شبی بدون حرف پس و پیش، به یکی از همین همسایه های بیانی گفتم تو وقتی دلت می گیرد چه میکنی؟ گفت الرحمن می خوانم و گریه می کنم. حالا من هم در این لحظه و در حالی که درد دلم آرام نمی شود یک لحظه یادم آمد که تنها همین یک راه مانده است؛ که الرحمن بخوانم و گریه کنم..