ذاهب

دریافت کد گوشه نما

السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک..

چه تر که بودم، شب هایی که قرار بود فردایش عازم سفر باشیم را تا خودِ صبح خوابم نمی برد. اصولا هم با دختردایی، پسرعمو، پسرعمه ها و هر بچه ریزه میزه ی دیگری که همراهمان می آمد، دور هم جمع می شدیم و چه برنامه هایی که برای اسباب بازی ها و شیطنت هایمان می ریختیم. آنقدر خوش بودیم که چند روز ابتدای سفر انگار کل دنیا برایمان از این رو به آن رو شده بود. البته اگر آن بخش استرس زای پیک نوروزی را که غالبا هم در شب های یازدهم دوازدهم فروردین ماه، در کنار یکدیگر و با چشمان خواب آلود می نوشتیم را از سفر ها کم کنیم، قطعا میشد آن دوران را بهترین روزهای زندگی مان به شمار آورد.

اما حالا و امشب که لوازم سفر را آماده میکنم، خبری از هیچکدام از آن حس ها نیست. خستگی ناشی از کار زیاد به کنار، اما راستش دلم خیلی گرفت. از اینکه چقدر در زندگی هایمان جای خالیِ شور و شوق های قدیمی و ناب حس می شود. دلم لک زده است برای اینکه دوباره یکی از آن شب بیداری های کودکانه را تجربه کنم. شما را نمی دانم، برای من اما این جای خالی ها، دستشان را گذاشته اند بیخ گلویم و محکم فشارش می دهند. البته که مدتی ست کارشان همین است. اما امشب، بیش از هر زمان دیگری، چنگ انداخته اند به دل و افتاده اند به جان گلویم، تا بشکنند این بغض لعنتی را.. 


  • 96/05/30

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.